داستان بال های گمشده فرشته قسمت هشتاد و یک
-
تاریخ: 1396/8/8 ساعت: 2:22
که یدفعه یادش اومد نرفته لباساش رو بیاره رفت سمت خیاط خونه قصر پیش خیاط مخصوص سلطنتی گفت لباس من کجاست خیاط سلطنتی رفت لباس رو اورد و گفت بفرمائید سرورم کاسپین وقتی لباسش رو دید لبخند زد لباس کاسپین شامل یه جفت چکمه سفید و بسیار خوش دست با شلوار سفید
داستان بال های گمشده فرشته قسمت هشتاد و دوم.
-
تاریخ: 1396/8/8 ساعت: 2:22
که یدفعه وقتی صورت رنگ پریده ایزابلا رو دید وحشت کرد و سریع به سمت ایزابلا رفت و پیشش روی تخت نشست با نگرانی گفت ایزابلا عزیزم خوبی چرا رنگت پریده ایزابلا یدفعه کاسپین رو بغل کرد و با صدایی که معلوم بود پر از بغض گفت کاسپین قول بده مراقب خودت هستی کا
داستان بال های گمشده فرشته قسمت هشتاد و سه.
-
تاریخ: 1396/8/8 ساعت: 2:22
(راوی) کاسپین که فکر میکرد ایزابلا فقط کابوس دیده خیالش راحت شد و رفت به اتاقش رفت اما خبر نداشت ایزابلا بخاطر چیز دیگه ایی انقدر غمگین و نگران بود نمیدونست ایزابلا در اصل خواب اون رو دیده خوابی که مدام فقطxa0 ارزو میکنه کاش اون خواب فقط کابوس باشه کاب
داستان بال های گمشده فرشته قسمت هفتاد و یک
-
تاریخ: 1396/7/15 ساعت: 7:12
(کاسپین) کاسپین داشت فکر میکرد چند روز از مرگ مار ایزابلا گذشته بود درسته خودش رو شادی میزد اما معلوم بودن ناراحت یا شایدم فقط من میفهمیدم ایزابلا همش در حال درست کرن اون غول های نامرئی بود پسچی ها انتخاب شده بودن و قرار بود فردا حرکت کنن کاش ایزابلا بعد از این چند روز یه لبخند واقعی میزد و اهی کشید...
داستان بال های گمشده ی فرشته قسمت هفتاد و دوم
-
تاریخ: 1396/7/15 ساعت: 7:12
که یدفعه وقتی کاسپین سرش رو بالا اورد متوجه اشکای ایزابلا شد که از چشماش پایین میومدن کاسپین که هول شده بود گفت : ببخشید تقصیر من بود ناراحتت کردم ببخشید ایزابلا تا میخوام یه چیزی رو درست کنم به بدترین نحو ممکن گند میزنم من متا... ایزابلا انگشت اشارش رو روی لب های کاسپین گذاشت گفت : من ناراحت نیستم ...
داستان بال های گمشده ی فرشته قسمت هفتاد و سوم
-
تاریخ: 1396/7/15 ساعت: 7:12
که یدفعه کاسپین سر ایزابلا بالا اورد و لب ایزابلا رو بوسید ایزابلا سرخ شد اما کاسپین چشماش رو بست و ادامه داد که یدفعه به خودش اومد سریع مثل فنر بلند شد سرخ شده بود چشماش رو بست و به سرعت میگفت : ببخشید دست خودم نبود هر کاری کردم نتونستم جلوی خودم روبگیرم من یهو دلم خواست ببوسمت بخشید بخشید ببخشید ب...
داستان بال های گمشده ی فرشته قسمت هفتاد و چهارم
-
تاریخ: 1396/7/15 ساعت: 7:12
که یدفعه زانو زد و به صورت پر از تعجب ایزابلا لبخند زد و گفت : بانو ملکه ایزابلا ایا شما حاضرید من رو شاهزاده سرزمین کارلدلیا رو به عنوان همسرت تا اخر عمر قبول کنی قول میدم اگه همسرم بشی تا ابد کنارت بمونم کاسپین به ایزابلا که با شوک و اشک تماشاش میکرد لبخند زد ایزابلا کنارش روی زمین نشست گفت : البت...
داستان بال های گمشده ی فرشته قسمت هفتاد و پنجم
-
تاریخ: 1396/7/15 ساعت: 7:12
میتونست تا ابد زنده بمونه چون خون ایزابلا چه خودش و چه خون بالهاش باعث جاودانگی جسم در برابر بیماری و پیری میشد واسه همین بود که جورج ویل با اینکه الان حدود 65 سال سن داشت شبیه یه مرد جوان 25 ساله بود و هیچ وقت اثار بیماری در اون ظاهر نشد ولی درسته جورج ویل در برابر بیماری مصون بود اما در برابر زخمی...
داستا ن بال های گمشده ی فرشته قمسمت هفتاد و ششم
-
تاریخ: 1396/7/15 ساعت: 7:12
که یدفعه دوقلو ها رز و رزالی وارد اتاق کاسپین شدن و پریدن توی بغل کاسپین چون تازه رسیده بودنxa0 کاسپین نمیدنست واسه همینم خیلی خوشحال شد دو قلو ها با هم لپ کاسپین رو بوسیدن و کاسپین هم محکم اونارو بغل کرد چون دلش واقعا توی این چند روز برای رز و رزالی تنگ شده بود وقتی به در نگاه کرد ایزابلا رو در حال...
داستان بال های گمشده فرشته قسمت هفتاد و هفت
-
تاریخ: 1396/7/15 ساعت: 7:12
(کاسپین) امروز روز جشن بود همه خوشحال بودیم مخصوصا کاسپین چون توی این روز ایزابلا نامزد اون میشد حلقه ایی که برای کاسپین دستور ساختش روداده بود خیلی زیبا بود یه انگشتر از طلای خالص که شبیه دو مار بود که با دهنشون یه الماس زیبای وکمیاب ابی تیره رو گرفته بودن بخاطر این مار رو انتخاب کرد چون ایزابلا ما...
داستان بال های گمشده ی فرشته قسمت هفتاد و هشت
-
تاریخ: 1396/7/15 ساعت: 7:12
که یدفعه از چیزی که دید سرخ شد ایزابلا رو در حالی دید که روی تخت و یه لباس خواب کوتاه به رنگ سفید تنشه که دستا و پاهاش توش معلومه کاسپین سریع پشتش رو کرد سرخ شده بود با دست چند بار زد به در که صدای خواب الود ولی زیبا و بامزه ایزابلا رو شنید که گفت تو اینجا چیکار میکنی کاسپین که سرخ شده بود سریع ولی ...
داستان بال های گمشده ی فرشته قسمت هفتاد و نه
-
تاریخ: 1396/7/15 ساعت: 7:12
که یدفعه کاسپین شروع کرد به قهقه زدن چرا چون صورت ایزابلا شبیه گوجه سرخ شده بود کاسپین گفت ایزابلا خیلی بامزه شدی صورتت شبیه گوجه شده میخندید و میگفت ایزابلا به اینه که جلوی تخت بود نگاه کرد و وقتی صورت خودش رو دید خندش گرفت بعد از اینکه کلی خندیدن کاسپین سمت تخت رفت و جلوی پای ایزابلا روی زمین نشست...
داستان بال های گمشده ی فرشته قسمت هشتاد
-
تاریخ: 1396/7/15 ساعت: 7:12
چون همه سالن رو با روبان های سفید و قرمز که بسیار با مهارت به هم پیچیده شده بودن و با الماس های سفید و قرمز زینت داده شده بودن میز هایی که کنار دیوار بود که مملو از غذا و تزینات زیبا بود که روی میزها پارچه های سفید بود باتزینات روبان و الماس قرمز همه چیز عالی بود کنار سهxa0صندلی سلطنت که روی یه سکو ...
داستان بال های گمشده ی فرشته قسمت سی و هفتم
-
تاریخ: 1396/7/9 ساعت: 14:42
که یدفعه کاسپین احساس کرد قلبش خیلی تند میزنه پس نشست روی تخت و بعد از چند دقیقه فهمید که اره من عاشق ایزابلا شدم و با این فکر لپاش کمی سرخ شد و ایزابلا هم هی با خودش میگفت چرا من اینطوری شدم چرا انقدر سرخ شدم چرا وقتی لبخند میزنه منم لبخند میزنم چرا اخه چرا بعد یاد حرفی افتاد یاد یک کلمه ی زیبا و م...
داستان بال های گمشده ی فرشته قسمت سی و هشتم
-
تاریخ: 1396/7/9 ساعت: 14:42
که یدفعه کاسپین از جاش بلند شد و پیش مادرش رفت لیدیا که روی تخت نشسته بود و کتاب میخوند کاسپین در زد و گفت مادر منم میتونم بیام داخل لیدیا گفت البته پسرم کاسپین داخل اومد در رو بست و جلوی پای مادرش زانو زدو سرش روی پای مادرش گذاشت و گفت مادر تو رو خدا ارومم کن که دارم از احساس شرمساری میمیرم لیدیا ک...
داستان بال های گمشده ی فرشته قسمت سی و نهم
-
تاریخ: 1396/7/9 ساعت: 14:42
که یدفعه کال سرش رو عین خر انداخت پایین و اومد تو چندتا برگه برداشت و رفت کاسپین و لیدیا در شوک کامل بودن که یدفعه به هم نگاه کردن و شروع به خندیدن کردن لیدیا گفت بفرما از پدرت یاد بگیر چه راحته عین خیالشم نیست کجا میره بعضی وقتا ادم شک میکنه پادشاه کاسپین خنده هاش بیشتر شد و گفت انصافا چرا زنش شدی ...
داستان بال های گمشده فرشته قسمت چهل
-
تاریخ: 1396/7/9 ساعت: 14:42
که یدفعه کال اومد داخل به دیواره در تکیه داد گفت فکر نمیکردم از نظرت شبیه خر باشم اخم کرد لیدیا رفت پیش کال بغلش کرد گفت پس منی که عاشق یه خر شدم چیم و خندید کال لبخند زد و سر لیدیا رو بوسید کاسپین بلند شد و با حسرت اونا رو نگاه میکرد و با خودش گفت همه به عشقشون میرسن ولی انگار قرار نیست من به عشقم ...
داستان بال های گمشده ی فرشته قسمت چهل و یکم
-
تاریخ: 1396/7/9 ساعت: 14:42
که یدفعه صدای جیغی تموم قصر رو فرا گرفت کاسپین و لیدیا و کال به سرعت از اتاق خارج شدن و دنبال صدا رفتن و دیدن صدای جیغ از اتاق ایزابلاست اونا سریع وارد اتاق شدن ودیدن ایزابلا روی تخت نشسته و جیغ میزنه و از کمرش و جای بال هاش داره به شدت خون میاد کاسپین سریع سمت ایزابلا رفت لیدیا یه چند تا حوله ورداش...
داستان بال های گمشده ی فرشته قسمت چهل و دوم
-
تاریخ: 1396/7/9 ساعت: 14:42
که یدفعه دکتر و کال اومدن داخل لیدیا بلند شد دکتر گفت اونو رو به شکم بخوابونیدکاسپین اینکارو کرد دکتر گفت برید بیرون یه دختر پرستار هم اومد داخل کاسپین گفت نه تنهاش نمیذارم دکتر رو به کال گفت سرورم لطفا ببریدش کال کاسپین رو بلند کرد گفت اروم باش کاسپین تقلا کرد تا از اغوش کال بیرون بیاد پاهای کاسپین...
داستان بال های گمشده ی فرشته قسمت چهل و سوم
-
تاریخ: 1396/7/9 ساعت: 14:42
که یدفعه کاسپین صدای زیبا ولی ضعیفی رو شنید که اسمش رو صدا میکرد کاسپین رفت داخل اتاق دید ایزابلا روی دستاش خودش رو بلند کرد و بدنش رو بالا اورده بود و روی تخت نشست ایزابلا که پشتش به کاسپین بود کاسپین گفت حالت خوبه ایزابلا ایزابلا به کاسپین نگاه کرد کاسپین از شوک روی زمین نشست و اشکاش جاری شد از چی...