که یدفعه از چیزی که دید سرخ شد ایزابلا رو در حالی دید که روی تخت و یه لباس خواب کوتاه به رنگ سفید تنشه که دستا و پاهاش توش معلومه کاسپین سریع پشتش رو کرد سرخ شده بود با دست چند بار زد به در که صدای خواب الود ولی زیبا و بامزه ایزابلا رو شنید که گفت تو اینجا چیکار میکنی کاسپین که سرخ شده بود سریع ولی با تته پته گفت ایزابلا میشه لباسات رو عوض کنی بعد از چند لحظه صدای جیغ از خجالت ایزابلا شنید و خندش گرفت ایزابلا گفت خیلی بدی چرا اومدی تو صداش شبیه بچه های تخس بود کاسپین بیشتر خندید و گفت راستش در زدم جواب ندادی نگران شدم اومدم تو تو رو توی اون وضع دیدم ببخشید و بازم خندید ایزابلا گفت حالا نگاه کن وقتی نگاه کرد ایزابلا رو در حالی دیدکه تخت مرتبه و نشسته رو و یه لباس صورتی تیره که دامنش دنباله دار بود و بالاش گیپور بود و استین بلند تنش بود و مثله همیشه یه تاج اویزون که الماساش صورتی تیره بود رو سرش بود وقتی به صورت ایزابلا نگاه کرد یدفعه...
برچسب:
نویسنده: نگین طباطبایی