که یدفعه دوقلو ها رز و رزالی وارد اتاق کاسپین شدن و پریدن توی بغل کاسپین چون تازه رسیده بودن کاسپین نمیدنست واسه همینم خیلی خوشحال شد دو قلو ها با هم لپ کاسپین رو بوسیدن و کاسپین هم محکم اونارو بغل کرد چون دلش واقعا توی این چند روز برای رز و رزالی تنگ شده بود وقتی به در نگاه کرد ایزابلا رو در حال لبخند زدن و تکیه داده به در دید ایزابلا مثل همیشه خیلی زیبا بود با اون لباس بلند و کمی پف بنفش که دامنش از تور های متعدد که روی هم قرار گرفته بودن بود و بالا تنه گیپورو استین های بلند حریر با تاج اویزون که از الماس های بنفش بود مثل عروسک زیبا بود کاسپین مثل همیشه بازم محو زیبایی ایزابلا شد با اینکه مدتی میشد که به ایزابلا عادت کرده بود ولی بازم وقتی میدیدش عشقش نسبت به ایزابلا فوران میکرد.
(راوی)
رز و رزالی با خنده های بی صدا به کاسپین که مات ایزابلا بود و لبخند میزد نگاه میکردن ایزابلا هم لبخند میزد و لپاش کمی سرخ شد رز یهویی گفت : داداش کاسپین چقدر نگاش میکنی تموم شدااا بعد رز و رزالی با صدای بلند بهشون خندیدن ایزابلا سرخ تر شد و کاسپین هم دستش رو روی سرش گذاشت و با لپ های کمی سرخ شده گفت : ببخشید یهو موقعیت رو یادم رفت و خنده ی خجالتی کشید ایندفعه رز و رزالی از خنده قهقه میزدن چون تا حالا ندیده بودن کاسپین انقدر محو چیزی بشه هم زمان با شادی اونا جاسوسان پاشاده که از که از جشن خبر گرفته بودن داشتن به قصر پادشاه جورج ویل میرفتن که خبر های دست اول و اینکه چه کسانی به مهمونی میرن رو اطلاع بدهند جورج ویل وقتی فهمید لبخند خبیثانه ایی زد و گفت : انگار زمان زجر یه شاهزاده جدید رسیده ...
برچسب:
نویسنده: نگین طباطبایی