خرید بک لینک

که یدفعه وقتی صورت رنگ پریده ایزابلا رو دید وحشت کرد و سریع به سمت ایزابلا رفت و پیشش روی تخت نشست با نگرانی گفت ایزابلا عزیزم خوبی چرا رنگت پریده ایزابلا یدفعه کاسپین رو بغل کرد و با صدایی که معلوم بود پر از بغض گفت کاسپین قول بده مراقب خودت هستی کاسپین سر ایزابلا رو نوازش کرد و گفت عزیزم چیشده چرا انقدر ناراحتی امروز صبح که حالت خوب بود ایزابلا از کاسپین جدا شد کاسپین دید ایزابلا داره گریه میکنه اشکاش مثل الماس از چشمای زیباش پایین میومد ایزابلا گفت من میترسم قول بده امروز از من جدا نمیشی قول بده مراقب خودت باشی کاسپین که نگرانی ایزابلا دید گفت چرا انقدر نگرانی مگه چیشده ایزابلا انگار چیزی یادش اومد لبخند زد و گفت ببخشید ترسوندمت من خوبم کابوس دیدم ترسیدم کاسپین لبخند زد و ایزابلا رو بغل کرد و سرش رو نوازش کرد گفت اشکال نداره اروم باش عزیزم و سره ایزابلا رو بوسید و اشکاش رو پاک کرد و گفت خب امروز روز جشن باید خوشحال باشی الان دیگخ بعدظهر اماده شو عزیزم لبخند میزد ایزابلا با لبخند گفت باشه کاسپین.

برچسب: نویسنده: نگین طباطبایی تاريخ: دوشنبه 8 آبان 1396 ساعت: 2:22

صفحه بندی