خرید بک لینک

(کاسپین)
کاسپین داشت فکر میکرد چند روز از مرگ مار ایزابلا گذشته بود درسته خودش رو شادی میزد اما معلوم بودن ناراحت یا شایدم فقط من میفهمیدم ایزابلا همش در حال درست کرن اون غول های نامرئی بود پسچی ها انتخاب شده بودن و قرار بود فردا حرکت کنن کاش ایزابلا بعد از این چند روز یه لبخند واقعی میزد و اهی کشید کاسپین پیش ایزابلا رفت در اتاقش رو زد صدای ایزابلا بود که گفت بیاید تو وقتی کاسپین وارد اتاق شد ایزابلا لبخند زد ایستاد ایزابلا مثل همیشه زیبا بود با اون لباس های سفید خیلی زیبا شده بود لباسی که یه دامن پوف که همش تور بود پوفش هم نه زیاد و به اندازه بود یا بالا تنه طرح دار و استین های توری افتاده صورتشم مثل خورشید میدرخشید و زیبا بود کاسپین محو زیبایی ایزابلا بود و لبخند زد رفت پیشش و هر دو روی مبل دو نفره نشستن ایزابلا پرسید کاسپین کاری با من داشتی کاسپین یکم لپاش سرخ شد گفت: ایزابلا من انقدر عاشقتم که تحمل ناراحتیت رو ندارم میشه بازم شاد باشی چرا بعد از مرگ مارت دیگه لبخند واقعی نمیزنی هر کی نفهمه من که میفهمم میشه بازم اون ایزابلا شاد و مهربون بشی که یدفعه...

برچسب: نویسنده: نگین طباطبایی تاريخ: شنبه 15 مهر 1396 ساعت: 7:12

صفحه بندی