که یدفعه وقتی کاسپین سرش رو بالا اورد متوجه اشکای ایزابلا شد که از چشماش پایین میومدن کاسپین که هول شده بود گفت : ببخشید تقصیر من بود ناراحتت کردم ببخشید ایزابلا تا میخوام یه چیزی رو درست کنم به بدترین نحو ممکن گند میزنم من متا... ایزابلا انگشت اشارش رو روی لب های کاسپین گذاشت گفت : من ناراحت نیستم کاسپین من خوشحالم کاسپین وقتی به ایزابلا نگاه کرد متوجه لبخند زیبای ایزابلا شد که با اشکاش همراه شده بود و با بهت پرسید چرا خوشحالی؟؟ ایزابلا با لبخند و گریه گفت : کاسپین اون مار شده بود دوست من توی تنهایی جنگل فکر کردم بعد از مرگ اون و تموم شدن همه چیز بازم توی اون جنگل تنها زندگی خواهم کرد و همونجا هم یه روز در تنهایی میمیرم اما امروز تو به من یاداوری کردی که تنها نیستم اینکه یه نفر دارم که همیشه مراقبم باشه ایزابلا اومد توی بغل کاسپین و سرش رو روی سینه کاسپین گذاشت و گفت : ممنونم که هستی کاسپین که یدفعه ...
برچسب:
نویسنده: نگین طباطبایی