که یدفعه کال اومد داخل به دیواره در تکیه داد گفت فکر نمیکردم از نظرت شبیه خر باشم اخم کرد لیدیا رفت پیش کال بغلش کرد گفت پس منی که عاشق یه خر شدم چیم و خندید کال لبخند زد و سر لیدیا رو بوسید کاسپین بلند شد و با حسرت اونا رو نگاه میکرد و با خودش گفت همه به عشقشون میرسن ولی انگار قرار نیست من به عشقم برسم کال به کاسپین نگاه کرد و گفت کاسپین منو ببخش حرفاتون رو شنیدم اینطوری اومدم تا تو بخندی و یادت بره اما انگار فایده زیادی نداشت کال از لیدیا جدا شد و پیش کاسپین رفت و گفت پسرم تو اونو دوست داری منم هر کاری میکنم تا تو به عشقت برسی کاسپین از این حرف پدرش شوکه شد کال ادامه داد هر کاری فقط تو بگو من انجامش میدم و کاسپین رو بغل کرد و گفت حتی فکر شکستن قلبت هم ازارم میدم پسرم قطرات اشک از چشمای کال پایین اومد بعد لیدیا پیش اونا رفت کال از کاسپین جدا شد لیدیا کاسپین رو بغل کرد کال هم هر دوی اونها رو بغل کرد و لبخند زدن کاسپین گفت من خوشبخت ترین پسری هستم که در این دنیا وجود داره چون بهترین پدر و مادر دنیا رو دارم که یدفعه...
برچسب:
نویسنده: نگین طباطبایی