که یدفعه دکتر و کال اومدن داخل لیدیا بلند شد دکتر گفت اونو رو به شکم بخوابونیدکاسپین اینکارو کرد دکتر گفت برید بیرون یه دختر پرستار هم اومد داخل کاسپین گفت نه تنهاش نمیذارم دکتر رو به کال گفت سرورم لطفا ببریدش کال کاسپین رو بلند کرد گفت اروم باش کاسپین تقلا کرد تا از اغوش کال بیرون بیاد پاهای کاسپین مثله سنگ شده بودن رو زمین کال به زور کاسپین بیرون برد کاسپین دم در اتاق نشست و گریه کرد دکتر بعد از چند دقیقه اومد و گفت سرورم راستش رو بخواید من مشکلی ندیدم کال گفت منظورت چیه دکتر گفت کمرش رو بررسی کردم خون بخاطر اون نبود کال گفت منظورت چیه دکتر گفت مشکل از بال های دزدیده شدشه و هر سه با شوک گفتن چی??? دکتر گفت اون درد بال هاش رو حس میکنه و خون از بدنش میاد چون یکی داره توی جای پیوند بال با کمرش رو چاقو میزنه کاسپین خیلی غمگین و اعصبانی بود گریه میکرد و گفت بخدا سوگند که من اون مرد رو میکشم که یدفعه...
برچسب:
نویسنده: نگین طباطبایی