که یدفعه کاسپین احساس کرد قلبش خیلی تند میزنه پس نشست روی تخت و بعد از چند دقیقه فهمید که اره من عاشق ایزابلا شدم و با این فکر لپاش کمی سرخ شد و ایزابلا هم هی با خودش میگفت چرا من اینطوری شدم چرا انقدر سرخ شدم چرا وقتی لبخند میزنه منم لبخند میزنم چرا اخه چرا بعد یاد حرفی افتاد یاد یک کلمه ی زیبا و مقدس به نام عشق اون فهمید که عاشق کاسپین شده و با خودش گفت این مایه خجالت من عاشق پسری شدم که ممکنه ازم صدها سال کوچیکتر باشه و از احساس شرمساری که داشت به گریه افتاد و روی زمین نشست اگه کاسپین بفهمه حتما ازم متنفر میشه اون منو فقط مثله یک ملکه میبینه و اگه بفهمه حتما ازم فاصله میگیره اما من بدون کاسپین چیکار کنم حتی فکر نبودنش هم زجرم میده ولی دیگه خیلی دیر شده باید قبل از اینکه عاشقش بشم فکر اینجاش رو میکردم و همونطور روی زمین موند و گریه کرد و بعد از چند دقیقه رفت روی تختش و دراز کشید و بخاطر درد گرفتن چشماش زود به خواب فرو رفت که یدفعه...
برچسب:
نویسنده: نگین طباطبایی