که یدفعه کاسپین شروع کرد به قهقه زدن چرا چون صورت ایزابلا شبیه گوجه سرخ شده بود کاسپین گفت ایزابلا خیلی بامزه شدی صورتت شبیه گوجه شده میخندید و میگفت ایزابلا به اینه که جلوی تخت بود نگاه کرد و وقتی صورت خودش رو دید خندش گرفت بعد از اینکه کلی خندیدن کاسپین سمت تخت رفت و جلوی پای ایزابلا روی زمین نشست و لبخند زد و گفت امروز بهترین روز زندگیت میکنم قول میدم و بعد دست ایزابلا رو بوسید ایزابلا لبخند زد و گفت باشه کاسپین با لبخند گفت امروز بهترین و زیبا ترین لباست رو بپوش میخوام چشم بعضیا رو در بیارم ایزابلا خندید و گفت چرا کاسپین گفت چون بعضیا گفتن پدر من دروغ میگه میخوام این دروغ زیبا رو طوری نشون بدم که سکته کنن خندید و ادامه داد ولی یه وقت انقدر خوشگل نشی که من سکته کنم ایزابلا خندید گفت باشه کاسپین با لبخند گفت یه لباس قرمز بپوش و بعد سر ایزابلا رو بوسید و با لبخند از اتاق خارج شد و وقتی به سالن تشریفات رفت دید همه چیز همونی که میخواست همون طرح و رنگ رویایی چون...
برچسب:
نویسنده: نگین طباطبایی