که یدفعه کاسپین صدای زیبا ولی ضعیفی رو شنید که اسمش رو صدا میکرد کاسپین رفت داخل اتاق دید ایزابلا روی دستاش خودش رو بلند کرد و بدنش رو بالا اورده بود و روی تخت نشست ایزابلا که پشتش به کاسپین بود کاسپین گفت حالت خوبه ایزابلا ایزابلا به کاسپین نگاه کرد کاسپین از شوک روی زمین نشست و اشکاش جاری شد از چیزی که دیده بود کاسپین گفت بلا چه بلایی سر چشمات اومده لیدیا و کال هم داخل اومدن و هر دو شوکه شدن لیدیا گریش گرفت و دستش رو روی دهنش گذاشت و کال با شوک گفت خدای من بگو حقیقت نداره چون ایزابلا...
برچسب:
نویسنده: نگین طباطبایی