که یدفعه کاسپین از جاش بلند شد و پیش مادرش رفت لیدیا که روی تخت نشسته بود و کتاب میخوند کاسپین در زد و گفت مادر منم میتونم بیام داخل لیدیا گفت البته پسرم کاسپین داخل اومد در رو بست و جلوی پای مادرش زانو زدو سرش روی پای مادرش گذاشت و گفت مادر تو رو خدا ارومم کن که دارم از احساس شرمساری میمیرم لیدیا که نگران شد بود گفت چیشده پسرم کاسپین در همون حالت گفت فکر کنم من عاشق ایزابلا شدم و قطرات اشک از چشمای کاسپین پایین اومد و ادامه داد احساس قشنگیه اما من چطور میتونم عاشق ایزابلا باشم در صورتی که اون فقط منو به چشم یه برادر کوچیکتر یا شاهزاده معمولی میبینه مادر من دارم از درون نابود میشم لیدیا دستش رو روی سر کاسپین کشید و گفت فقط یه راه داره تا بفهمی تو باید ازش بپرسی کاسپین به مادرش با شوک نگاه کرد و گفت واقعا لیدیا با پشت دستش اشکای کاسپین رو پاک کرد و گفت عشق زیباترین احساس یه انسانه دستش رو زیر چونه کاسپین گذاشت و ادامه داد پس از دستش نده چون انسان ها فقط یه بار عاشق میشن وقتی عشقشون بره قلبشونم میمیره پس بهش بگو گفتن و جواب رد شنیدن از این بهتره که تا ابد از خودت بدت بیاد که چرا ازش نپرسیدی و لبخند زد کاسپین که گریه میکرد دستاش رو دور کمر مادرش کرد سرش رو به پهلو روی سینه مادرش گذاشت و گفت تو انسان نیستی مادر تو فرشته خیلی دوست دارم لیدیا سر کاسپین رو نوازش میکرد و لبخند میزد و اشک هاش از حرفای زیبای پسرش پایین اومد که یدفعه...
برچسب:
نویسنده: نگین طباطبایی