خرید بک لینک

چون سفیدی چشمهای زیبا ایزابلا قرمز شده بود و به جای اشک از چشمای زیبای ایزابلا خون میریخت کاسپین به زور از جاش بلند شد ایزابلا با بغض گفت کاسپین کمر و چشمام درد میکنه صدای ایزابلا ضعیف بود و ایزابلا میلرزید کاسپین سمت ایزابلا رفت و اون رو بغل کرد سرش رو نوازش کرد و با گریه و بغض گفت چیزی نیست خوب میشی ایزابلا گریه نکن اروم باش ایزابلا هم کاسپین رو بغل کرد و تو بغل کاسپین گریه کرد کال و لیدیا اتاق رو ترک کردن تا مزاحم اوناها نباشن و پشت در ایستادن لیدیا هنوز گریه میکرد کال اون رو بغل کرد و گفت نگران نباش مطمئنم حالش خوب میشه ایزابلا اونقدر گریه کرد تا اروم گرفت و گفت ممنونم کاسپین تو واقعا خیلی مهربونی و کاسپین رو نگاه کرد و لبخند کم رنگی زد کاسپین سر ایزابلا بوسید و گفت تو هم خیلی قوی و پاک هستی ایزابلا از حرف کاسپین شوکه شد و بعد خوشحال شد و فهمید که کاسپین هم به اون احساس داره که یدفعه...

برچسب: نویسنده: نگین طباطبایی تاريخ: يکشنبه 9 مهر 1396 ساعت: 14:42

صفحه بندی