ادامه
که یدفعه کال و لیدیا به صورت خیلی پنهانی و نامحسوس از کنار در داخل رو نگاه کردن و وقتی دیدن اونا هم رو بغل کردن به هم دیگه چشمک زدن و رفتن ایزابلا چشماش رو باز کرد و از کاسپین جدا شد لبخند زد گفت ممنونم خیلی ارومم کردی کاسپین لبخند زد گفت خواهش میکنم وقتی نگاهش به لباس های خونیه ایزابلا صورتش که جای اشکای خونی بود رو دید اعصبانی شد و با صدایی که از نظر هر کسی از کاسپین بعید بود و خیلیم ترسناک و جدی بود گفت من اون مرد عوضی رو با دستای خودم میکشم که یدفعه...
برچسب:
نویسنده: نگین طباطبایی